امروز سر کار یه صحبتی پیش اومد که به آینده تو خیلی کمک میکنه.
به آینده تویی که کودک آینده منی . و تربیت صحیح تو جزو بزرگترین هدف زندگی منه. شاید این بزرگترین پروژه یک زن و یا مادر باشه. که برای درست انجام شدنش باید خیلی دقیق و با برنامه باشه. چون این برنامه مربوط به زندگی یک انسان دیگریست که برای آمدنش من و بابایی مسئولیم و این انسان که تویی در سالهای دیگر زندگیش با انسانهای دیگری ارتباط خواهد داشت که بازهم برای همون ارتباط هم باز ما مسئولیم البته تا یه زمانی.
ولی امروز میخوام در مورد آینده باهات حرف بزنم و امیدوارم در پست بعدی باهات در مورد ارتباط با دیگران حرف بزنم.
کودک نازنیم مساله ای که خیلی مهمه و شاید ساختار تمام زندگی تورو در بر داره خودشناسیه. شاید با شنیدنش بگی این که چیزی نیست ولی به عمقش که فکر کنی و ببینی که از این دنیا از خودت چی میخوای؟ . چقدر به خاطر خواسته هات تلاش میکنی؟ . چی برات مهمه و چی مهم نیست؟. برای رسیدن به هدفهات چقدر وقت لازم داری؟.
این هیچ ربطی به کودکی تو نداره. یعنی نباید بزرگ بشی و اون وقت شروع کنی برای هدفهات تلاش کنی و برنامه ریزی .
می دونم سخته ولی من باهاتم. حالا که میبینم حتی چیزهای کوچکی که کودکی به عنوان هدف انتخابش کردم و بهش انرژی دادم بهش رسیدم می دونم که باید باهات همراه باشم.من هم به عنوان مادر قول میدم سریع استعداد هات رو بشناسم. زودتر از تو تورو بشناسم و کمکت کنم برای آنچه خواهی شد. البته نمی خوام سلیقه هام و علایقم رو بهت تحمیل کنم . هر آنچه که روح تورو متعالی تر کنه آروزی منه. اگه مثل من عاشق هنر باشی کمکت میکنم و اگه مثل بابا دوست داشته باشی فنی باشی بازهم کمکت میکنم. نمی دونم به غیر هنر و فنی چی میمونه آّهان علمی . اون هم کمکت میکنم. نه اینکه من علم به همه این ها رو دارم. نه من راه رو برای تو جستجو میکنم و بهترین راه رو انتخاب میکنم تا او همانی شوی که روزی به خودت افتخار کنی.
تو مطمئنا فرد دوست داشتنی و موفقی خواهی شد .چون من هم از الان برای رسیدن به این هدفم تلاش میکنم.
می بوسمت عزیزم.
پ ن :روزها فكر من اينست و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به كجا ميروم آخر ننمائي وطنم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 10:59  توسط مامي مركوري
|
نی نی مامانی می دونی گاهی انقدر توی کارِ این دنیا میمونم که دلم نمیاد دیگه باهات در مورد اینجا حرف بزنم .میترسم به خاطر بدبینی من باشه که گاهی این دنیا رو سیاه میبینم و توی روحیه تو تاثیر بد بزاره. اون وقت ازم میپرسی مامان اینجا که می دونستی انقدر بده چرا انقدر خودخواهی کردی.
می دونی گاهی انقدر همه چیز بی منطق میشه. یه وقتهایی آدم ها یهو چهره دیگه ای از خودشون نمشون میدن. یهو انقدر همه چیز مثل علامت سوال دور سرت میچرخه که سر درد میگیری و دلت میخواد به جایی پناه ببری که مغزت رو آروم کنه.
ایرانی ها که توی تمام برنامه های تلوزیونی همه ش تکرار میکنند که در محبت کردن و عشق ورزی تک هستند یه وقت میبینی در قلبشون جز نفرت و کینه چیزی نیست.
من نمی دونم تو توی این شرایط چه رفتاری خواهی داشت مسلما چیزی شبیه رفتار من و یا بابایی .رفتاری که در زندگیت دیدی .
ولی من فعلا ناتوانم و توی این زمینه که تمام دنیا برام سوال میشه و رنگ دیگه ای میگیره هیچ چیزی ندارم که بهت آموزش بدم.فقط امیدوارم اونجایی که رو برای آرامشت انتخاب میکنی خیلی امن باشه. امیدوارم توی اون لحظه یه جای مطمئن آروم داشته باشی که نیاز نباشه که این در و اون در کنی . نمی خوام خودخواه باشم ولی بدم نمیاد حرف دلم رو بزنم و بگم دوست دارم توی اون لحظات خونه برات آروم ترین جای دنیا باشه و آغوش من و بابایی امن ترین جا. این فقط یه آرزوی مامی بود وگرنه شاید برای تو اتاقت و سکوت بهترین جا باشهو یا هرجایی که تو دلت میخواد.
راستی عسلکم زندگی زیر یک سقف من بابایی یک ساله شد یا یه دنیا عشق .
می بوسمت.
پ ن پست قبلی برگرفته از قطعه از ترانه همای:
اگر روحه خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:5  توسط مامي مركوري
|
امروز دلم خواست که درمورد دین باهات حرف بزنم. این موضوع فکر کردن بهش انقدر پیچیده و گیج کننده س که بیان کردنش.
عزیزم نمیدونم چی بگم که بهترین راه برای تو باشه. مطمئناْ دلم میخواد اگه موضوعی رو بیان میکنم بهترین راه رو بهت نشون بدم ولی از اونجایی که خودم هم هنوز دارم تجربه میکنم و آدم کاملی نیستم نمی تونم بهترین راه رو بهت نشون بدم فقط بر اساس یک سری عقاید و نظرات اون چیزی رو فکر میکنم درست هست رو بیان میکنم.
حالا در مورد دین تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینکه من تورو آزاد میزارم. هیچ گونه اجباری تو قبول دین ندارم. میخوام خودت آزادانه به هر چیزی که فکر میکنی مقدس ایمان بیاری و بهش معتقد بشی. یادت باشه معتقد بودن رو با تعصب اشتباه نگیری. یادت باشه تعصب بی جا درست نیست.
اگه ایمانی داری و اعتقادی مخصوص به خودت همه جار نزنی. اونی که باید میشنوه پس برای دل خودت دعا کن و مومن باش.
در مورد دین روشنفکر باش و با هر حرفی خام نشو.
مسلما هر دینی برای خودش یک سری مقدسات و خوبی ها داره ولی آخرش این تو هستی میدونی دلت کجا گیر کرده و شاید روزی به هیچ دینی پایبند نشی.
ولی بی شک او وجود داره. اویی که خدای همه زیبایی ها و عشقه.
امیدوارم بتونی تصمیم درست زندگیت رو در این مورد بگیری و در پناه خدا موفق ترین و خوشبخت ترین باشی.
میبوسمت عزیز مامان
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:54  توسط مامي مركوري
|
دوست داشتم برات شعر بنویسم.
هم به یاد گذشته خودم و هم برای تو.
خوشحال و شاد و خندانم
خوشحال و شاد و خندانم
قدر دنيا رو مي دانم
خنده کنم من
دست بزنم من
پا بکوبم من
شادانم
.
در دلم غمي ندارم
زيرا سلامت هست جانم
عمر ما کوتاه س
چون گل صحراست
پس بياييد شادي کنيم
.
بياييد با هم بخوانيم
ترانه جواني را
عمر ما کوتاه س
چون گل صحراست
پس بياييد شادي کنيم
.
گل بريزم من
از توي دامن بر روي خرمن
شادانم
پاشو پاشو کوچولو...............از پنجره نگاه کن
با چشماي قشنگت ................به منظره نگاه کن
اون بالا بالا خورشيد ............تابيده در آسمان
يک رشته کوه پايينتر.............پايينترش درختان
نگاه کن اون دوردورا ...........کبوتري مي پرد
انگار براي بلبل از گل خبر مي برد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 13:44  توسط مامي مركوري
|
سلام عزیز دل مامان.
امروز باز درگیر یه موضوعی شدم. اینکه ما وقتی بزرگ میشیم همه چیز رو فراموش میکنیم. وقتی از بحران یه دوره از زندگی میگذریم دیگه فراموشش میکنیم و هیچکس دیگه رو توی این دوران درک نمیکنیم. بزرگترین مشکل پدرو مادرها توی زمان بلوغ فرزندهاشون همین درک کردنه.نمی خوان درک کنند کودکشون داره توی یه فضایی که نه کودک هست و نه بزرگ دست و پنجه نرم میکنه و خودش هم تعریفی از خودش نداره. حتی منی که خودم دوران بلوغی بدی داشتم دیگه این حس داره برام کمرنگ میشه . درک کردن برام سخت میشه . ولی باید دونست که همه این دوران را داشتیم. عصبانیت زیاد. اینکه خودشون رو عقل کل میدونند. درگیر شناسایی جهان . زن و مرد. دین . بهشت و جهنم. آرزوها .عشق و عشق
کلی توی این دوران چیزهای گیح کننده هست که وقتی بزرگ میشی میبینی چقدر وقتت رو گذاشتی با همه بحث کردی. که به همه ایده هات رو بقبولونی. اینکه بگی تو درست میگی و...
توی این دوران زندگی خصوصی تو شروع میشه .مخصوصا که دختر هم باشی. باید من به عنوان مادر یادم باشه که همانطور که همه آدمها یه حریم خصوصی دارند تو هم داری. گاهی گریه میکنی و گاهی ..
هرچی هست باید بفهمتت که نیاز به داشتن یه سری رازها مختص بلوغ توئه. و یادبگیرم که این حریم ادامه داره تاجایی که تو بزرگتر میشی و ازدواج می کنی.
من نباید به این حریم وارد بشم و با جملاتی مثل خوبی تورو میخوام و ... از تو حرف بکشم. و اگه تو رو خوب تربیت کرده باشم خودت میدونی که چه موقع با من حرف بزنی و چه موقع نزنی.چون گاهی آدم لازم داره با کسی حرف بزنه.
امیدوارم که بتونیم توی این دوران سخت همراهت باشیم و درکت کنیم.چون درک مادر تنها و یا پدر تنها فایده ای نداره .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:4  توسط مامي مركوري
|
کودک آینده خیلی وقته که ازت دور شدم. خیلی وقته که بهت سر نزدم و چیزهایی رو تجربه کردم رو نتونستم بهت آموزش بدم. شاید هنوز هم خودم خوب آموزش ندیدم . هنوز تجربه درست ازشون ندارم و باید زودتر از تو خودم و بابایی رو توجیه کنم. توجیه به اینکه هیچ گاه سلیقه مون رو به تو تحمیل نکینم . به سلیقه تو حتی اگه مثل مانیست احترام بزاریم. به سلیقه تو حتی مخالف همه سلیقه های دنیا اعتماد کنیم. می تونیم اگه نظری و پیشنهادی داریم بدیم تا تو رو توی انتخاب درست راهنمایی کنیم ولی همه جا. نه همیشه. تو عزیزترینی پس سلیقه تو بهترینه. اگر غیر از این باشه و ما با خودخواهی عشق کودکانه تورو زیر پا بزاریم باید یک عمر جور انتخاب های تورو بکشیم و این افتخار نیست که تو برای انتخاب چیزی محتاج نظر ما باشی. این ضعف تربیتی ماست که این ایمان به خود تورو از بین بردیم.
پس به خودم امروز آموزش میدهم که تو عشق مامان و بابا بهترین نظر رو داری.
می بوسمت عزیزم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:41  توسط مامي مركوري
|
مامانی سلام عزیزم
خوبی؟ این روزها خیلی دلگیر هستیم بابت اتفاق های دور و اطراف. ولی قول می دم بهت اگه یه روزی اومدی و اتفاقی بود که ناراحت شدم اصلا بروز ندم. باهات حرف بزنم و بازی کنم و هر چی که تو لازم داری.
بابایی تو نامه ای که روز زن بهم داد نوشته بود که امیدوارم در سالهایی نه چندان دور این روز رو فرزندت بهت تبریک بگه. معلومه که هنوز نیومده عزیزی.
درس امروز اینه که اگه حرفی شنیدی که باهاش مخالف بودی گوش بده. اصلا موضع نگیر . نخواه که همه مثل تو فکر کنن. نخواه که همه هرچی تو می گی رو بگن درسته. توی این دنیا پر هست از سلیقه و نظر. دلیل نداره که تو همیشه درست بگی و یا دیگران درست بگن. نمی گم یه حرفی که می زنی اعتقاد نداشته باش ولی همه چیز ارزش نداره که تو به خاطرش بحث کنی و به دیگران بفهمانی. این روزها همه می خوان به ما بگن که اونها درست فکر می کنن. و حتی حاضرند برای به کرسی نشوندن حرفهاشون آدم بکشن.
من این تربیت پدربزرگت رو دوست نداشتم که همه ش به ما می گفت شما بزرگی کنید و ببخشین و شما کوتاه بیاین و از این حرفها ولی مثل بابایی هم دوست ندارم دنبال تلافی باشی. دوست دارم که اگه از دست کسی به هر دلیلی ناراحت میشی و به خودت حق میدی یا به طرف خیلی راحت بگو که از دستش ناراحتی و یا اینکه فراموش کن. تلافی کردن و یا از کسی کینه کردن کار بچه گانه ای. البته اینی که میگم به طرف بگو که از دستش ناراحتی شاید هنوز هم خودم بهش مسلط نشدم ولی سعی میکنم فراموش کنم. این موقع ها اون طرف کمی مغرور میشه البته اگه حق با تو باشه. چون تو نمی تونی زیاد یک طرفه قضاوت کنی.
امیدوارم بتونم تورو از تو یه آدم قوی و جسور و مودب و دانا بسازم.
باشه دلبندم من میرم. دوستت دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:6  توسط مامي مركوري
|
مامانی عزيزم خيلي وقت بود وقت نكردم بهت سر بزنم و باهات حرف بزنم.
امروز هم اومدم يه نصيحتي بهت بكنم. يه درس بزرگ كه اگه ياد بگيريش خيلي جاها بهت كمك مي كنه اون هم سكوت.
سكوت چيزيه كه منم دارم تمرين مي كنم تا بتونم خيلي جاها حرف نزنم. ابراز احساسات نكنم. چون وقتي گوش شنوا نيست تو فرياد هم بزني فايده اي نداره . پس بهتره كه سكوت كني و به جاش عمل كني. براي من كه خيلي سخت بود. چون خيلي حرفها ميشنيدم كه اذيت مي شدم و البته به خاطر احترام گاهي اصلا نمي توني جواب بدي ولي سكوت همراه با بي اهميتي چاره راه بود.
وقتي صحبت زياد بكني خيلي چيزها ميگي كه اصلا درست و جايز نيست گفتنش و يا كار به شوخي هايي ميرسه كه شايد اون لحظه جاش نباشه.
يه شعر هست كه ميگه كم گوي و گزيده گوي چون در . يعني خيلي كوتاه و مختصر صحبت كن اين جور صحبت كردن مثل مرواريد با ارزشه. اين يه هنر كه بتوني يادبگيري كم تر حرف بزني.
شايد نتونسته باشم كه كاربردي تر برات توضيح بدم و همه ش شعارگونه باشه. حالا اگه تونستم طرز بيانم رو اصلاح ميكنم تا كاربردي تر بشه.
دوستت دارم عزیزم و میبوسمت
+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 12:38  توسط مامي مركوري
|
ديرزو خيلي جنسيتت فكرم رو مشغول كرده بود. البته كه از قديم هميشه ميگند كه سالم باشه، دختر يا پسر بودنش مهم نيست و خودم هم اين تيكه رو بهش اضافه كردم و هم بتونم درست تربيتش كنم. از پس خواسته هاي معنويت بربيام و دركت كنم از همه چيز مهمتره. اون موقعي كه بزرگتر ميشي و نياز شديد به درك داري من به عنوان مادر و بابايي به عنوان يه پدر خوب بتونيم خودمون رو جاي تو بزاريم تا بفهميم الان تو چي مي خواي و زياد خودمون رو با حرفهايي مثل من صلاح تورو ميدونم گول نزنيم و جاي تو تصميم نگيريم . البته بعضي جاها.
ولي خوب وقتي يه دختر كوچولو با لباس لختي مي بينم و موهاي درست شده دلم آب ميشه و وقتي يه پسر كوپولي با كلاه و شلوار گشاد دلم غش ميره. البته اينها همه ش ظاهريه.
حالا خدا چي مي خواد معلوم نيست. كه توي خونمون سالهاي بعد صداي دختر باشه يا پسر.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 10:15  توسط مامي مركوري
|
بابايي ديروز كه رفته بود برام روي آينه يه پيغام گذاشته بود(قوي باش تا هميشه بر مشكلات غلبه كني) گذشته از متن زيبايي كه داشت پر بود از عشق . چون مي دونست كه وقتي من ميام خونه اون رفته و با اين كارش دلم رو شاد كرد. امروز هم با يه اس ام اس قشنگ باز شادم كرد. اينا رو مي گم كه بدوني عشق بايد جريان داشته باشه. بايد با هر جنسيتي كه دنيا مياي بدوني بايد هم منطق داشت و هم عشق. بايد بتوني عشق بورزي. البته بايد من هم ياد بگيرم كه چطور بهت آموزش بدم كه كجا و كي عشق بورزي و از همه مهمتر چه كسي لياقت عشق رو داره. چون عشق گرفتن هم يه چيزي مثل حق مي مونه. پس نبايدخداي نكرده يه طرفه باشه. ولي وقتي فهميدي طرفت دوستت داره ديگه كم وزيادش به نظر من مهم نيست.
من و بابايي در همچين روزي سال 1384 با هم آشنا شديم. انتخاب درست خيلي شرط گلم. اينكه همسرت رو دوست داشته باشي و اون هم تورو و در كنار دوست داشتن درك متقابل باشه و همكاري. عشق خيلي گرانبهاست. ولي اول از عشق به يار بايد يادبگيري كه خودت رو دوست داشته باشي و به خواسته ها و هدفهات اهميت بدي. وقتي اين كارو كه خيلي هم سخته يادگرفتي اون وقت ميتوني واقعاً كسي رو دوست داشته باشي و عشق بورزي.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:42  توسط مامي مركوري
|